هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و هفتم :
یک یقهاسکی بافتنی سفید، که قدش تا زیر زانوهایش میرسید، پوشید و جلوی آینه، درحالیکه آواز میخواند، موهای بلوندش را اتو کشید. کلاه بافتنی سیاهی روی شال سیاهش گذاشت تا با شلوار مشکیاش هماهنگ باشد. تنها پالتویی که داشت همان پالتوی کِرم بود. همان را پوشید و جلوی آینه مطمئن شد تا رژ لب کمرنگ صورتیاش از خط لب بیرون نزده باشد. هرچند که حس میکرد ریملش کمی ماسیده.
به خانۀ هلگورØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0اهنگشم میگه من گرگم،ای خدا
۱ هفته پیشنیلوفر ابی
0واقعا شاهکار بی اغراق از زحمتها ی شما نویسنده محترم ممنون خدا قوت سلامت باشید
۲ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍😍😍
۱ هفته پیشنیلوفر ابی
0۵۰ درصد امکان داره فرشته اینطور ببیند ولی فکر کنم واقعیه
۲ هفته پیشمیم
0یه گرگ معمولی چرا باید یهویی بیاد و روبروی فرشته وایسه،بهش صدمه هم نرسونه،تازه فرشته صورتشم نوازشش کنه 🤔
۲ هفته پیشمیم
1عجب شجاعتی داره،با اون چیزی که دیشب دیده باید الان درحال کابوس دیدن می بود حداقل نه اینکه خوش و خندان آماده بشه بره دیدن یار😮 😁🙏🏻
۲ هفته پیشفرشته
1عاشق این رمان شاهکارم.. چند بار تا حالا گفتم یادم نیست، ولی خب در هر حال هزار بار هم بگم کمه😍❤️
۳ ماه پیشزهرا
5خیلی کم بود🥺
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0خیلی عالی خسته نباشید❤️😭